یادداشتهای معمولی ، از یک زندگی معمولی

شاید من آدم ضعیفی به نظر بیام اما دل من طاقت بی مهری کردن ندارد...

شاید واقعا من آدم ضعیفی باشم. تعداد کامنتها خیلی خیلی خیلی زیاده . عکسشو دیروز گذاشتم . هر چند چنین کامنتی هم داشتم.


از اول قصدت مشخص بود که چه فکری تو سرته؟

این ادا اصول ها چیه؟ منم وبلاگ نویسم.نه آمارگیر زدم و نه خونم کثیف میشه که چرا کامنتم کمه یا زیاد
فقط یک آدم عقده کامنت چنین فکری داره و متاسفم برات که این تعداد کامنت هم شده یکی از دغدغه هات


دیگه بعد این همه سال وبلاگ نویسی اونقدر قوی شده ام که چنین کامنتهایی منو به هم نریزه. ولی راستش بعد از این مدت سکوت وبلاگی وقتی اومدم و شروع به نوشتن دوباره کردم پیش خودم گفتم بالاخره درست نیست  اسم و رسم پسرا و خواهرا و خانوادم اینطور ساده و راحت با شرح جریانات ریز و درشت در ملا عام باشه.

اولین تصمیمم این بود که از زندگیم ننویسم. فقط و فقط از بچه ها بنویسم. اما نشد. نتونستم. وبلاگ نویسی به سبک و سیاق من یه جور تجزیه و تحلیل رفتارهام بود. گپ دوستانه توی گروههای تلگرام و وایبر نبود. وبلاگ نویسی به سبک و سیاق من درددل خالی نبود. خالی شدن افکارم برای این بود که به یه نتیجه ای برسم و من به وضوح دیدم توی این چند ماه که از تکرار افکار مثبت و راهکارهای درست دور افتادم چقدر عقب موندم از زندگی درست.

من اگر می خوام بنویسم بازم برای اینه که این نوشتن به بهتر بودنم در زندگی کمک می کنه. برای اینه که وقتی بایدها و نبایدها رو اینجا مرور می کنم و مرتب تکرار می کنم بهتر می تونم خودم رو کنترل کنم. والا اگر صرفا سرگرمی باشه سرم به اندازه کافی توی گروه های تلگرام گرمه.

توی این فضای ساکت وبلاگستان دیگه تشنه کامنت بودن بی معنی  به نظر میاد. من واقعا اگر می خوام بنوسم بابت این نیست که دوباره وبم پر بازدید بشه ودوباره کامنتهام زیاد بشه ولی ...

ولی خب معلومه وقتی می بینم هنوز دوستانم منو به یاد دارن خوشحال می شم. همه خوشحال می شن.

ولی تصمیم من برای رمزی کردن کل وبلاگم و حفظ حریم امنم با توجه به شرایطی بود که فکر می کردم تعداد خواننده ها و دوستانم کمه و بهتر دیدم به همون حالت سابق ولی رمزی بنویسم. اما بعد از دیدن اون همه دوست دیدم شدنی نیست. نه فقط از بابت سختی ارسال رمز که کاری نداره از این لحاظ که این کامنتها و این رابطه ها نمی تونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه برای من ارزشمنده. چون طی سالها آشنایی پیش اومده. به قول معروف وقتی می بینم این همه آدم هستن که طی سالیان سال اهلی هم شدیم نمی تونم و در توانم نیست که روشون خط بزنم.

شاید این نقطه ضعف منه.

شاید فکر کنید مثل اون خانم بالایی که چرتکه انداختم آمار وبمو حساب کنم ولی به خدا اینطور نیست.

واقعا نمی دونم بین حدود 700 کامنت به کی و به چه دلیل رمز رو ندم.

خیلی فکر کردم. می دونم ممکنه پشت سرم حرف درست کنید بگید دیوونه است ولی باور کنید اما یه لحظه خودتونو بذارید جای من.

اما از اون طرف هم حفظ حریم امنم برام مهمه. خیلی مهم. آرشیو وبلاگ رو بر می دارم. کامل بر می دارم. همه اسم ها رو بر می دارم. از حالا به بعد من هستم و آقای همسر و جینگولک و قلمبه خان بی هیچ عکسی. خواهرها اسم هاشون مستعار بود. زیبا و مینا و خواهر کوچیکه می شه آخری مون.

هر اسمی و هر اشاره ای که بعدها بتونه پسرها رو شاکی کنه که چرا اسم هاشون توی وب منتشر شده رو بر می دارم. سعی می کنم و همه تلاشمو می کنم از حالا به بعد طوری بنوبسم که هیچ اشاره ای به هویت واقعی ما نشه. هر چند شماها ما رو می شناسید اما مهم اینه چیزی توی نت ثبت نشه.

همه پستها رو خصوصی می نویسم با همون رمز سابق.

اینطوری فکر میکنم هم می تونم اون حریم امنم رو حفظ کنم و هم به خواننده هام احترام بذارم. راستی همینجا قول می دم به خودم و شماها که هرگز این رمز عوض نخواهد شد و اگر به این روش ادامه بدم دیگه جای نگرانی نیست. نگران این نباشید که کامنت بگذاریم یا نگذاریم.

این شد تصمیم نهایی من. بعد از این پست همه پستهای این وبلاگ رمزی خواهد بود. امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم.

[ یکشنبه 11 بهمن 1394 ] [ 08:05 ] [ صحرا ] [ نظرات (63) ] | چاپ